غزل شمارهٔ ۷۵۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دولت عشق به هر بی سر و پائی نرسد
پادشاهی دو عالم به گدائی نرسد
نرسد در حرم کعبهٔ وصل محبوب
هر محبی که بر او جور و جفائی نرسد
نوش کن دُردی دردش که دوای جانست
دُردی درد نخورده به دوائی نرسد
می روم بردر میخانه که خوش بنشینم
دارم امید که آن جام بلائی نرسد
بینوایان درش گنج بقا یافته اند
بینوائی نکشیده ، به نوائی نرسد
برو ای عقل مگو عشق چرا کرد چنین
پادشاه است و بر او چون و چرائی نرسد
هر که او بندگی پیر خرابات نکرد
به سر سید عالم که به جائی نرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و رسیدن به آن صحبت میکند. شاعر میگوید که عشق به کسانی که شایسته نیستند نمیرسد و پادشاهی نیز به گدایی نمیرسد. او اشاره میکند که اگر محبی در حرم کعبه مورد ظلم قرار گیرد، به وصال محبوب نخواهد رسید. همچنین دردهایی که تجربه نشدهاند، به درمان نمیرسند. شاعر به میخانه میرود تا لحظاتی خوش بگذراند و امیدوار است که مصیبتی به او نرسد. در ادامه، او به این نکته اشاره میکند که فقرا در دروازههای عشق گنج وجود را یافتهاند و کسانی که تجربه عشق ندارند، به هیچ چیز نمیرسند. او میگوید عقل نباید در مورد عشق قضاوت کند، زیرا عشق مقام والایی دارد. در نهایت، بیان میکند که هر کس بندگی عشق و پیر خرابات را نکند، به جایی نخواهد رسید.