غزل شمارهٔ ۷۶۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هست هشیار و مست نشناسد
آستین را از دست نشناسد
از ازل و از ابد بود فارغ
او بلی از الست نشناسد
رند سرمست جام چون بشکست
او درست از شکست نشناسسد
بر در میفروش خوش بنشست
خاستن از نشست نشناسد
عاقل خود پرست مخمور است
عاشق می پرست نشناسد
آسمان و زمین کجا داند
چون که بالا و پست نشناسد
نعمت الله در همه عالم
غیر آن یک که هست نشناسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالاتی میپردازد که در آن انسان درک درستی از وضعیت خود و دنیای اطرافش ندارد. شاعر اشاره میکند که برخی افراد در حالت مستی یا ناآگاهی، نمیتوانند مرزها و تفاوتهای بین چیزها را تشخیص دهند، از جمله درک آستین از دست، یا تبعیض میان بالا و پایین. برخی شخصیتها مانند رند و عاقل در شرایط مختلف، درک واقعی از شکستها یا نعمتها ندارند و همچنان در جستجوی حقیقت و معنای واقعی زندگی هستند. در نهایت، شاعر به وجود یک حقیقت واحد در همهجا اشاره میکند که به جز آن، باقی چیزها به خوبی شناخته نمیشوند.