غزل شمارهٔ ۸۰۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بشنو ای عاشق سرمست هوا را بگذار
رو به درگاه خدا آر و ریا را بگذار
دردمندانه بیا دُردی دردش در کش
ور تو را درد دلی نیست دوا را بگذار
گوشهٔ خلوت میخانه اگر میجوئی
عاشقانه به طلب هر دو سرا را بگذار
بر سر دار فنا نه قدمی مردانه
بلکه از من شنو و دار بقا را بگذار
فازغ از هر دو سرائیم خدا میداند
گر تو اینها طلبی صحبت ما را بگذار
کشتهٔ عشق حیات ابدی مییابد
گر مرا میکشد آن یار خدا را بگذار
بندهٔ سید ما از دو جهان آزاد است
چه کنی فقر و غنا فقر و غنا را بگذار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک عاشق سخن میگوید که به خداوند و عشق واقعی اشاره میکند. شاعر به عاشق میگوید که به جای غم و ریاکاری، به درگاه خدا روی بیاورد و از دردهای خود بگوید. او تاکید میکند که برای رسیدن به حقیقت و آرامش، باید دل را خالص کرد و از دنیای مادی فاصله گرفت. در نهایت، شاعر از اهمیت عشق صحبت میکند و بیان میکند که کشتهشدگان عشق، به حیات ابدی دست مییابند و نشان میدهد که در عشق، فقر و غنا اهمیت ندارد.