غزل شمارهٔ ۸۳۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
راه شرابخانه را می دهمت نشان دگر
گوش کن و به جان شنو گفتهٔ عاشقان دگر
علم بدیع عارفان گر هوست بود بیا
تا که معانی خوشی با تو کنم بیان دگر
جام میست جسم و جان
گر تو ندانی این سخن تن دگرست جان دگر
گر به وجود ناظری هر دو یکیست در وجود
ار به صفات مایلی این دگر است و آن دگر
هر نفسی خیال او نقش دگر زند بر آب
از نظر خیال ما آب شود روان دگر
پیر هزار ساله ای گر برسد به بزم ما
از دم روح بخش ما باز شود جوان دگر
عاشق و مست و واله ام همدم نعمت اللهم
همچو منی کجا بود در همهٔ جهان دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به وصف عشق و معرفت میپردازد. او به شنونده میگوید که باید به اوضاع عاشقان توجه کند و از علم و معانی جدید عارفان بهرهبرد. او به تمایز بین جسم و جان اشاره میکند و میگوید که اگر کسی به وجود ناظر ایمان داشته باشد، این دو یکی خواهند شد. همچنین شاعر به تأثیر خیال بر واقعیت اشاره دارد و بیان میکند که حضور یک پیر عارف میتواند به بزم عشق جوانی دوباره ببخشد. در نهایت، شاعر خود را عاشق و شادمان معرفی میکند و میگوید که مانند او در کل جهان کس دیگری نیست.