غزل شمارهٔ ۸۳۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جز وجود او نمی دانیم موجودی دگر
غیر جود او نمی یابیم ما جودی دگر
بود بود اوست بود ما خیالی بیش نیست
خود کجا بودی بود جز بود او بودی دگر
دوستان از دوستان دارند بسیاری امید
نیست ما را غیر یار از یار مقصودی دگر
خرقه دادم جرعه ای می داد ساقی در عوض
وه چه سودای خوشی کردیم و هم سودی دگر
شاهد غیبی ما در مشهد جان حاضر است
ای عجب جز شاهد ما نیست مشهودی دگر
قاصد و مقصود ما عشق است و ما آن وئیم
وه چه خوش قصدی که ما داریم و مقصودی دگر
ما ایاز بزم محمودیم و محمود آن ماست
همچو این سلطان ما خود نیست محمودی دگر
عود جان در مجمر دل عاشقانه سوختیم
کس نسوزد این چنین بوئی و هم عودی دگر
بنده ایم و غیر سید نیست ما را خواجه ای
عابدیم و غیر حق خود نیست معبودی دگر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ارتباط عمیق و یگانه با وجود الهی اشاره دارد. شاعر تأکید میکند که غیر از وجود خداوند هیچ چیز دیگری را نمیشناسد و همه چیز در حقیقت تنها تجلی همین وجود است. او به این نکته میپردازد که احساسات و امیدهای انسانی، اگرچه در دنیای مادی وجود دارند، در نهایت به خداوند وابسته هستند و بدون او معنایی ندارند. شاعر همچنین به عشق و دوستی اشاره میکند و میگوید که تنها عشق الهی هدف واقعی اوست. او خود را بنده خدا و تنها مورد معبودی را که میپرستد، خداوند میداند. این شعر در نهایت بر عشق، بندگی و یکتایی خداوند تأکید میکند و نشان میدهد که در چشم شاعر، هیچ هدف و مقصود دیگری به جز خداوند وجود ندارد.