نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۴۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

در ره او راهرو پای چه باشد به سر

چشم گشا و ببین سر پدر با پسر

آیهٔ شمس و قمر گر تو بخوانی تمام

با تو بگویم توئی فتنهٔ دور قمر

جام حبابی بگیر آب حیاتی بنوش

صورت ما را بدان معنی ما را نگر

هر چه تو داری از آن چشم گشا و ببین

زان که به نزدیک ما آنی و چیزی دگر

ذوق حریفان ما عقل نداند که چیست

عشق بگوید به تو عقل ندارد خبر

ذات یکی و صفات بی عد و بی شمار

عین یکی در هزار می نگر و می شمر

تخت ولایت تمام یافتم از جد خود

داد به من سیدم خلعت تاج و کمر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی رابطه عمیق میان پدر و پسر و همچنین مفهوم عشق و شناخت می‌پردازد. شاعر با اشاره به آیات و نشانه‌های آسمانی، به دنبال گسترش آگاهی و درک معانی عمیق‌تر است. او از مفهوم عشق به عنوان دانشی فراتر از عقل صحبت می‌کند و بیان می‌کند که هر چه داریم باید با چشم باز ببینیم. در نهایت، شاعر به جایگاه والای خود اشاره کرده و از خلعت و مقاماتی که از جد خود به ارث برده، سخن می‌گوید.