نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸۹۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

رند مستیم و عشق شورانگیز

عقل مخور گو ز ما پرهیز

ساقیا خم می بیار آن دم

خم می بر سر حریفان ریز

بر در می فروش خوش بنشین

از سر کاینات هم برخیز

جاودان گر حیات می‌جوئی

جان و جانان به همدگر آمیز

گر حلیمی تو بردباری کن

آب دیده به خاک ایشان ریز

بر سر خاک عاشقان چو رسی

قصر شیرین بساز و هم شبدیز

همچو فرهاد میل خسرو کن

گو مترس از صلابت پرویز

عشق شیرین گرش بود فرهاد

عشق سرمست و خنجر سر تیز

عقل مخمور و إرهٔ عمری

به ازین نیست هیچ دست آویز

دامن سیدم به دست آور

به ازین نیست هیچ دست‌ آویز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و مستی و گریز از عقل و تفکر است. شاعر از ساقی می‌خواهد تا شراب بیاورد و جمع را به شادی دعوت کند. او به حاضران توصیه می‌کند که در پی عشق حقیقی بروند و از دنیا و کائنات فاصله بگیرند. عشق را به عنوان یک نیروی شگفت‌انگیز توصیف می‌کند که حتی با وجود درد و رنج، ارزشمند است. در پایان، شاعر تأکید می‌کند که هیچ چیز به اندازه عشق راستین ارزش ندارد و تلاشی برای رسیدن به آن نمی‌تواند بی‌فایده باشد.