غزل شمارهٔ ۹۰۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
شاهبازی درآمد از در باز
خیز و در پای او تو سر در باز
برو ای عقل چون درآمد عشق
خانهٔ خویشتن به او پرداز
دل به میخانه می کشد دیگر
مرغ جان می کند روان پرواز
جام جم خوش بود به ما همدم
نی و نائی به همدگر دمساز
ساز و سازنده هر دو می باید
ورنه بی ساز کی نوازد ساز
هست رازی میان دیده و دل
می کند فاش غمزهٔ غماز
سیدم دل ببرد از همه کس
لیک دل را گذاشت در شیراز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضمون عاشقانه و فلسفی پرداخته است. شاعر دعوت به عشق و دستیابی به حقیقت میکند. او عقل را به جستجوی عشق و شناخت خود دعوت میکند و به روی آوردن دل به عشق و میخانه اشاره میکند. همچنین شاعر به اهمیت همراهی و سازگاری در زندگی اشاره دارد و اینکه بدون ساز، نوازش و هنری وجود ندارد. در نهایت، بیان میکند که دلش را از همه گرفته اما در شیراز باقی گذاشته است. این نکات نشاندهندهی ارتباط عمیق میان عشق، دل و عقل است.