غزل شمارهٔ ۹۰۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
برو ای میر من به مال مناز
بیش از این سیم و زر به هم مگداز
تا کی آزار خلق می جوئی
مکن آزار ور نیابی باز
ور خماری و درد سر داری
با من مست کی شوی دمساز
سخنم ساقی است روح افزا
نفسم مطربیست خوش آواز
ملک من عالمی است بی پایان
و آن تو از ختاست تا شیراز
من به سلطان خویش می نازم
تو به تاج و سریر خود می ناز
نعمت الله پیر رندان است
گر مریدی به پیر خود پرداز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به دوستش توصیه میکند که به مال و ثروت اهمیت ندهد و از آزار دیگران دست بردارد. او میگوید که اگر دردی دارد، بهتر است با او بماند و به شادی بپردازد. شاعر از زیبایی کلامش و روحافزاییاش سخن میگوید و تفاوت میان دنیای او و دنیای دوستش را بیان میکند. در نهایت، او به مقام و معنویت پیر رندان اشاره میکند و از دوستش میخواهد تا به هدایت و دانش او توجه کند.