غزل شمارهٔ ۹۰۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
درد از تو خوش است و هم دوا نیز
رنجم بخشی و هم شفا نیز
داری نظری به حال هر کس
می کن نظری به حال ما نیز
بیگانه نگشت از تو محرم
ما خویش توئیم و آشنا نیز
گر کشته شوم به تیغ عشقت
خونم بحل است و خونبها نیز
ای جام جهان نمای باقی
ایمن ز فنائی و بقا نیز
ما از تو به غیر تو نخواهیم
بی تو چه کنیم در سرا نیز
تنها نه منم محب سید
والله که حضرت خدا نیز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تجلی عشق و ارتباط عمیق میان عاشق و معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که درد و رنج ناشی از عشق برای او خوشایند است و حتی درمانی نیز به حساب میآید. او از معشوق میخواهد که به حال او نیز نظری بیفکند، زیرا آنها به هم نزدیک و آشنا هستند. وجود معشوق برای شاعر نه تنها باعث رنج غیرقابل تحملی نیست بلکه برعکس، او را به شدت به عشق و زیبایی زندگی امیدوار میکند. شاعر احساس میکند که بدون معشوق نمیتواند زندگی کند و عشقش را با عمیقترین کلمات ابراز میکند، به طوری که حتی اگر جانش را در این راه بدهد، آن را با خلوص و قربانی بودن برای عشق میپذیرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در این عشق، به جز معشوق، وی به چیزی نیاز ندارد و عاشق واقعی خداوند است.