نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۱۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عشق بازی روان از جان برخیز

عاشقانه ز جان روان برخیز

قدمی نه به خانهٔ خمّار

منشین در خمار هان برخیز

سر سودای عشق اگر داری

از سر سود و از زیان برخیز

خیز مستانه بر فشان دستی

در سماعی چنین چنان برخیز

تو حجاب توئی چنین منشین

کرمی کن از این میان برخیز

در خرابات عشق رندانه

بنشین و ازین جهان برخیز

نعمت اله در سماع آمد

وقت وقتست یک زمان برخیز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوتی است به عشق و شوریدگی. شاعر از معشوق می‌خواهد که از خواب و بی‌خودی بیدار شود و به عشق بپردازد. او به معانی عشق و زیبایی آن اشاره می‌کند و از شنونده می‌خواهد که از دنیای مادی و دلتنگی‌ها جدا شده و به دنیای عشق بپیوندد. همچنین، به اهمیت لذت بردن از لحظات حال و شادی در عشق تاکید می‌کند و از او می‌خواهد که در این مسیر با شوق و شور حاضر شود.