غزل شمارهٔ ۹۱۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دیده نقشی چو خیال تو ندیده هرگز
گوش قولی چو کلامت نشنیده هرگز
سالها باد صبا بر سر کویت گردید
به سراپردهٔ وصلت نرسیده هرگز
گرچه نقاش بسی نقش کند صورتها
همچو تو صورت خوبی نکشیده هرگز
عاشق مست ، مدام این می ما می نوشد
عقل یک جرعه ازین می نچشیده هرگز
دوش تا روز رسیدم به مراد دل خویش
بر کسی صبح چنین خوش ندمیده هرگز
چشم ما روشن از آنست که رویش دیده
در چنین دور چنان دیده که دیده هرگز
نفس سید ما جان به جهان می بخشد
به از این هیچ هوائی نوزیده هرگز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر فارسیزبان به توصیف زیبایی و عشق میپردازد. شاعر بیان میکند که هیچ چیز مانند عشق معشوقش در نظرش نیامده و هیچ صدایی شبیه به کلام او نشنیده است. او به سالهای انتظار و جستجوی طولانیاش برای رسیدن به معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ هنرمندی نتوانسته به زیبایی او تصویری بکشد. همچنین، شاعر از لذتهای عشق و مینوشی سخن میگوید و به روزی اشاره میکند که به آرزوی دلش دست یافته و روشنایی روز جدید را تجربه کرده است. او همچنین به تاثیر نفس معشوق بر جان انسان و هوای مقدس او اشاره میکند. در کل، این شعر احساسی عمیق از عشق و زیبایی را منتقل میکند.