نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۱۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ار شراب نیمشب امروز سرمستیم باز

چشم مستش دیده ایم و توبه بشکستیم باز

عشق کافر کیش او ایمان ما بر باد داد

بر میان زنار کفر زلف او بستیم باز

از سر سجادهٔ ناموس خوش برخواستیم

بر در میخانه سرمستانه بنشستیم باز

دولت وصلت چو دستم داد در گلزار عشق

همچو بلبل میزنم دستان کزان رستیم باز

ساقی سرمست وحدت داد ما را جام می

نوش کردیم از خیال عقل وارستیم باز

ما خراباتی و رند و عاشق و میخواره ایم

باز رستیم از خمار ای یار سرمستیم باز

فانئیم و باقئیم و سیدیم و بنده ایم

نیست گشتم از خود و از عشق او هستیم باز

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حال و هوای مستی و عشق صحبت می‌کند. او به جشن و شادمانی شبانه اشاره دارد و از شکستن توبه‌ای که در برابر عشق کرده، سخن می‌گوید. عشق او را همچون زنجیری به خود بسته و او به میخانه و جمع سرمست‌ها رفته است. شاعر با اشتیاق از تجربیات عاشقانه و وصلتی که داشته، همراه با بلندای احساساتش می‌نویسد. او خود را عاشق، رند و میخواره معرفی می‌کند و در عین حال احساس فانی بودن و وابستگی به عشق را در دل دارد. شاعر در نهایت به حالتی از بی‌خود بودن و غرق در عشق تصریح می‌کند.