غزل شمارهٔ ۹۱۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مرغ دل در دام زلف دلبری افتاده باز
عشق جانان جان ما بر باد خواهد داد باز
زاهد خلوت نشین از خان و مان دل برگرفت
مجلسی مستانه در کوی مغان بنهاد باز
توبه بشکستیم و دیگر در شراب افتاده ایم
هر که آمد سوی ما مانند ما افتاد باز
بر خیال عقل بی بنیاد بی بنیادی من
تا چه آید بر سرت زین عقل بی بنیاد باز
روی دل بر درگه سلطان خود آورده ایم
آمده بر درگه شه بنده ای آزاد باز
آب چشم ما چو دجله می رود هر سو روان
شاید ار معمور سازد خطهٔ بغداد باز
خوش گشادی از گشاد نعمت الله یافتیم
تا در میخانه را بر روی ما بگشاد باز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و حالاتی است که انسانها در مواجهه با آن تجربه میکنند. گوینده از گرفتار شدنش در دام عشق صحبت میکند و به حوصله و شوقی که این احساس ایجاد میکند اشاره دارد. او همچنین به ترک دنیا و لذتجویی در مجلسی با دوستان اشاره میکند و به شکستن توبه و غرق شدن در شراب پرداخته است. در این شعر، عقل نامعتبر و پوچی در برابر عشق و شور زندگی به تصویر کشیده میشود. در نهایت، گوینده از روی آوردن به درگاه محبوب و دریافت نعمت و خوشی از زندگی حرف میزند که به نوعی به علائم شادی و رهایی اشاره دارد.