نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۳۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به گوش و هوش من آمد ندای ساقی دوش

که جام جم بستان و می حلال بنوش

بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست

مدام همدم جامند و خم می در جوش

گشوده برقع صورت ز روی معنی باز

هزار جان شده حیران و عقلها مدهوش

به عشق ساقی رندان که جان من به فداش

سبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش

به مشت گل نتوان آفتاب را اندود

بگو به عاشق مستی که عشق را می پوش

به گندمی اگر آدم بهشت را بفروخت

تو باز خر به جوی و به نیم جو بفروش

شنو که سید سرمست وعظ می گوید

بگو خطیب مخوان خطبه یک زمان خاموش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به دعوت ساقی برای نوشیدن می و شرکت در مجلس عشق اشاره می‌کند. او از زیبایی‌های عشق و سرمستی عاشقان سخن می‌گوید و به جذابیت آن اشاره می‌کند. صورت عشق از پرده بیرون آمده و عقل‌ها در حیرت و مدهوشی هستند. شاعر عشق را بر همه چیز مقدم می‌داند و به رندانی که در می‌خانه به سر می‌برند احترام می‌گذارد. او به نکته‌ای اشاره می‌کند که ارزش‌های مادی و دنیوی نمی‌توانند جای عشق را بگیرند و در نهایت به دعوت به سکوت و آرامش اشاره می‌کند.