غزل شمارهٔ ۹۴۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
زهد بگذار و خرقه را بفروش
جام می را بگیر و خوش می نوش
ذوق مستی کسی که دریابد
گرچه عاقل بود شود مدهوش
در خرابات مست می گردم
همچو رندان خوشی سبو بر دوش
ساغر می مدام می نوشم
سرخوشانه چو خم می در جوش
راز هشیار پیش مست مگو
ور بگوئی بگو که آن می پوش
گوهر بحر ماست گفتهٔ ما
خوش بود هر که می کند در گوش
شاهد ماست ساقی سرمست
نعمت الله گرفته در آغوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به دعوت به رهایی از زهد و خودداری اشاره دارد و بر لذتجویی و خوشگذرانی تأکید میکند. شاعر به این نکته اشاره میسازد که از می نوشیدن و مستی، لذتی واقعی و عمیق وجود دارد، حتی اگر شخص عاقل باشد. او به خوشی و شادابی در مستی و دورهمیهای خرابات میپردازد و هشدار میدهد که رازهای زندگی را نباید به افراد عاقل گفت. در نهایت، شاعر دلبستگی به زیبایی و شادی ناشی از نوشیدن می و ارتباط با ساقی را بیان میکند.