نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۴۸ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عزتی ده مرا به عزت خویش

زنده گردان مرا به طاعت خویش

غصهٔ غم ز پیش دل بردار

شادمان کن مرا به خدمت خویش

در دلم آتشی است بنشانش

رحمتی کن به جان حضرت خویش

پاک گردان دلم ز هستی خود

غیر را ره مده به خلوت خویش

همت من ز تو تو را خواهد

برسانم به کام همت خویش

دولت من وصال حضرت توست

دولتی ده مرا به دولت خویش

نعمت الله به من تو بخشیدی

یا ز مستان ز بنده نعمت خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعایی است که در آن شاعر از خداوند درخواست می‌کند تا او را به عزت و قدرت خویش زنده کند و دلش را از غم‌ها خالی کند. شاعر از خدا می‌خواهد که به او رحمت کند و آتش درونش را خاموش کند. همچنین از خداوند می‌خواهد که دلش را پاک کند و او را به خود نزدیک کند. در انتها، شاعر اشاره می‌کند که همت و آرزوهای او به رسیدن به قرب الهی مربوط می‌شود و از خدا می‌خواهد تا موهبت و نعمت‌های خود را شامل حال او سازد.