غزل شمارهٔ ۹۴۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
همه عالم چو شبنمی دانش
غرق بحر محیط گردانش
نقطه در الف نظر می کن
الفی در حروف می خوانش
هر خیالی که در نظر آید
نقش بند و به دیده بنشانش
دردمندی که درد دل دارد
باشد آن درد عین درمانش
عشق شاه است گنج سلطانی
دل عشاق کنج ویرانش
جام می می دهد به ما ساقی
بستان این و نو شکن آنش
جام گیتی نماست سید ما
همه عالم تن است و او جانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی رابطه بین دانش و حقیقت، و عشق به عنوان یک نیروی شفا بخش میپردازد. شاعر اشاره میکند که دانش همچون شبنمی در دریای عظیم معرفت از خود غرق شده است و هر چیزی که در خیال بیفتد، میتواند به تصویر کشیده شود. درد دل دردمندان، خود درمانی است و عشق به عنوان گنج سلطانی، روح انسانها را زنده میکند. ساقی جامی از عشق به آنها میدهد و در نهایت، عالم به عنوان تن و عشق به عنوان جان آن در نظر گرفته میشود.