غزل شمارهٔ ۹۵۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
هفت هیکل به ذوق می خوانش
معنی یک به یک همی دانش
سخنی عارفانه می گویم
از لب دُرفشان خندانش
سر بینداز بر سر میدان
همچو گوئی به پیش چوگانش
هر خیالی که نقش او دارد
نور چشمم به دیده بنشانش
موج و دریا به نزد ما آب است
جام و می را حباب می خوانش
دردمندی که درد دل دارد
دُرد درد دل است درمانش
باش همراه سید رندان
در طریقی که نیست پایانش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر عارفانه به زیبایی و معانی عمیق آن اشاره دارد. شاعر با استفاده از تصاویری مانند "هفت هیکل" و "چوگان"، به مفهوم عشق و معرفت میپردازد. او به نقش خیالات در زندگی، و همچنین به درد و درمان دل اشاره میکند. با دعوت به همراهی با "سید رندان"، شاعر به دنبال راهی است که به معنای حقیقی و بیپایان اعتقاد دارد. در کل، این شعر نمایانگر جستجوی عارفانه برای درک عمیقتر زندگی و حقیقت است.