نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۵۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ساقی سرخوش ما همدم ما می بینش

جام می را به کف آور به صفا می بینش

آفتابیست که بر هر دو جهان تافته است

می نماید به تو روشن همه جا می بینش

نقش بستیم خیال رخ او بر دیده

خوش خیالیست در این دیدهٔ ما می بینش

خیز و آئینه از مردم بینا بطلب

بنشین در نظر ما و خدا می بینش

نور چشمست که چشمت ابداً روشن باد

برو ای نور دو چشم و ابداً می بینش

گر جفائی کند آن دوست به جان منت دار

بکش آن جور ولی لطف و وفا می بینش

بنده با سید سرمست حریف است مدام

پادشاهی به کرم یار گدا می بینش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است که درباره‌ی عشق و شوق به معشوق صحبت می‌کند. شاعر به زیبایی و روشنایی محبوبش اشاره می‌کند و او را سرشار از شادی و زندگی می‌داند. او دوستش را مانند آفتابی می‌بیند که همه جا را روشن کرده است. در این شعر، شاعر از خیالات و تصورات خود درباره‌ی محبوبش سخن می‌گوید و به ارتباط عمیقش با او اشاره می‌کند. همچنین، وفاداری و تحمل سختی‌ها به خاطر عشق را نیز مطرح می‌سازد و در نهایت به مقام و ارزش محبت اشاره می‌کند که حتی در گدایی می‌توان آن را یافت.