نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۵۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چه خوش جمعیتی داریم از زلف پریشانش

بود دلشاد جان ما که دلدار است جانانش

بیاور دُردی دردش که آن صاف دوای ماست

کسی کو درد دل دارد همان درد است درمانش

دلم گنجینهٔ عشقست و خوش گنجی در او پنهان

چنین گنجی اگر جوئی بود درکنج ویرانش

من ازذوق این سخن گفتم تو هم بشنو به ذوق از من

بیا و قول مستانه روان مستانه می خوانش

خراباتست و ما سرمست و ساقی جام می بر دست

سر ما و آستان او ، دست ما و دامانش

اگر تو آبرو جوئی بیا با من دمی بنشین

که دریائیست بحر ما که پیدا نیست پایانش

حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید

بنوش این ساغر می را به شادی روی یارانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به زیبایی و شگفتی عشق و محبت اشاره می‌کند. او از شادی و شور زندگی که از وجود دلدارش ناشی می‌شود سخن می‌گوید و درد را دارویی برای شفای دل می‌داند. همچنین، عشق را گنجی پنهان در دل خود توصیف می‌کند که ارزش آن بالاست. او از افراد دعوت می‌کند تا با هم به شادی بپردازند و از لذت‌های زندگی، مانند شراب و خوشی‌های جمعی، بهره‌مند شوند. با تأکید بر بی‌پایانی عشق و معرفت، شاعر از دوستدارانش می‌خواهد که در کنار هم لحظات خوشی را تجربه کنند.