غزل شمارهٔ ۹۶۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا ای صوفی صافی می جام صفا درکش
بیاور دُردی دردش به امید دوا درکش
حریف بزم رندان شو چرا مخمور می گردی
ز دست ساقی باقی می جام بقا درکش
سر کوی بلای او مقام مبتلایان است
اگر تو از بلا ترسی عنان از کربلا درکش
ز خاک پاک سرمستی اگر گردی به دست آری
روان در دیدهٔ جانت بسان توتیا درکش
خراباتست و می درجام و او معشوق می خواران
اگر تو عاشق اوئی به عشق او بیا درکش
اگر در بزم جانبازان زمانی فرصتی یابی
اجازت خواه مستانه بیا و خوش مرا درکش
سوی الله را وداعی کن مرید نعمت الله شو
قدم در ملک باقی نه رقم گرد فنا درکش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر دعوت میکند به سرمستی و عشق به معشوق. او از صوفی میخواهد که درد و رنج خود را به امید پیدا کردن درمان در میجام صفا فراموش کند و به بزم رندان بپیوندد. او از ساحی که مینوشاند میخواهد تا جام بقا را بگیرد و تأکید میکند که اگر در عشق معشوق واقعی هستی، باید به شوق او در عالم مستی فرو بروی. در نهایت، شاعر به تمثل عالم و فانی نگریسته و از مریدان میخواهد که بر زندگی پایدار تمرکز کنند و از دنیای فانی دور شوند.