غزل شمارهٔ ۹۵۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عشق آمد و جام می به دستش
جانم به فدای چشم مستش
برخواست بلا و فتنه بنشست
از قد بلند و زلف پستش
بنشست به تخت دل چو شاهی
یا رب چه خوشست این نشستش
صد توبه به یک کرشمه بشکست
سرمستی چشم می پرستش
ای عقل برو که عشق سرمست
عهد من و توبه هم شکستش
در مذهب عشق هیچ بد نیست
نیک است هر آنچه عشق هستش
رندیم و حریف نعمت الله
سر بر قدم و به دست دستش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از ورود عشق و تاثیر آن بر دل و جانش میگوید. عشق با زیبایی و مستی چشم محبوب خود، دل او را تسخیر کرده و او را به سمت سرمستی میکشاند. شاعر اشاره میکند که همهی موانع و توبهها در برابر جذبهی عشق شکست میخورند و در سیر عشق، هیچ چیز ناپسند نیست. او همچنین به زندگی لمسی و سعادتمندانه با معشوق اشاره میکند و به طور کلی، شور و حال ناشی از عشق را توصیف میکند.