غزل شمارهٔ ۹۷۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عاشقانه به یاد او سرخوش
ساغر می چو عاشقان درکش
مست او شو چه جای هشیاریست
نوش کن جام بادهٔ بی غش
دل اصحاب عشق و صحبت دوست
جان یاران و مهر آن مهوش
عشق او آتش است و ما چون عود
خوش بود عود خاصه بر آتش
آستین بر جهان جان افشان
دامن از دست ملک دل درکش
از سر هر دو کون خوش برخیز
بنشین یک زمان به عشقش خوش
روز عید است باش قربانش
همچو سید ولی مگو ترکش
آفتابست و ماه خوانندش
همه بینند ولی ندانندش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شور و شوق عاشقانه سخن میگوید. شاعر به سرخوشی و شیدایی ناشی از عشق اشاره کرده و دعوت به مستی از باده عشق میکند. او میگوید که عشق مانند آتش است و عاشقان را مانند عود بر روی آن خوشایند میکند. همچنین تأکید میشود که عشق واقعی فراتر از درک همگان است، چون آفتاب و ماه درخشانند اما بسیاری از مردم نمیتوانند حقیقت وجود آنها را درک کنند. در انتها، به اهمیت عشق در زندگی و تسلیم شدن در برابر آن اشاره شده است.