غزل شمارهٔ ۹۷۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
پادشاه عاشقانیم و گدای کوی عشق
ای عجب بنگر گدا شد پادشاه کوی عشق
مجلس مستان حضرت روضهٔ رضوان ماست
جنت المأوای ما بستانسرای کوی عشق
عقل سرگردان چه داند ذوق بزم عاشقان
ناسزائی خود کجا باشد سزای کوی عشق
خانقه هرگز ندارم من به جای میکده
خود ندارم هیچ جائی من به جای کوی عشق
مانم چشم و غم دل دوست می داریم دوست
زانکه جان می بخشداین آب و هوای کوی عشق
صد دوا بادا فدای درد بی درمان ما
باد جاوید این دل ما مبتلای کوی عشق
نعمت الله دم به دم از ما نوائی می برد
تا توانی یافتیم از بینوای کوی عشق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و حالات عاشقان میپردازد. او خود را پادشاه عاشقان و در عین حال گدا در کوی عشق میداند. فضایی از بهشت و مجلس خوشیها را در کلامش به تصویر میکشد و بیان میکند که عقل نمیتواند زیباییهای این بزم عاشقانه را درک کند. شاعر به جای خانقاه، میکده را معتبر میداند و معرفی میکند که عشق و غمهای دل عاشق را تنها در کوی عشق میتوان یافت. او به دردهای ناشی از عشق اشاره دارد و بیان میکند که این دردها بخشی از هویت آنهاست. در پایان، شاعر از نغمههای عشق و ارتباط آن با بینوایان سخن میگوید.