غزل شمارهٔ ۹۸۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
عالم عرض است و جوهرش حق
این است رموز سر مطلق
جانست چو موج و دل چو دریا
مائیم حباب و تن چو زورق
گنجیم و طلسم مائی ماست
بگشای به عشق بند مغلق
عاشق صور است و معنی معشوق
وین هر دو ز عشق گشته مشتق
عشقش به اشارت اصابع
کرده مه بدر عقل را شق
ما بلبل گلستان عشقیم
نالان به نوای خوش به رونق
مستیم و خراب همچو سید
گویای اناالحقیم و بر حق
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان مفاهیم عمیق عرفانی میپردازد. سخن از عالم و جوهر آن است که حقیقت را نشان میدهد. آن را با دریا و موج مقایسه میکند؛ ما همان حبابها هستیم و وجودمان به مانند قایقی در آب است. همچنین به عشق و ارتباط آن با زیبایی و معنا اشاره دارد. عشق به عنوان نیرویی است که همه چیز را به هم وصل میکند و ما عاشقان در این مسیر قرار داریم. شاعر به حالت مستی و عشق میپردازد و در نهایت، به شناخت و حقیقت اصلی میرسد.