نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۹۸۶ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

بیا که عاشق مستیم و همدمان موافق

بیار جام شرابی بده به عاشق صادق

دوای صاف نخواهیم دُرد درد بیاور

که جان خستهٔ ما راست دُرد درد موافق

حضور شاهد غیب است وسرخوشان موحد

سخن ز وحدت ما گو مگو حدیث خلایق

امیر بزم جهانیم و شاه ما ساقی است

چه جای لیلی و مجنون چقدر عذرا و وامق

برای دیدن یار است دیده ها همه بینا

ز بهر ذکر حبیب است زبانها همه ناطق

اگر نه مرد مجازی نگر تو از سر تحقیق

حقیقت همه حقست نزد اهل حقایق

درون خلوت سید وثاق اوست همیشه

اگرچه نیست خرابه در او نشیمن و لایق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و حال مستی عاشقان است. شاعر از دوستانش می‌خواهد که با هم در این بزم عشق حضور داشته باشند و از شراب لذت ببرند. او به دوای دردی اشاره می‌کند که خود عشق است و نیاز به درمان ندارد. شاعر تأکید می‌کند که وجود حقیقت و وحدت الهی در زندگی‌اش مشهود است و سخن از عشق و معشوق خود را فراموش نمی‌کند. او در این بزم، خود را امیر و ساقی را شاه می‌داند و به زیبایی‌های عشق اشاره می‌کند. او به شنوندگان می‌گوید، اگر به عمق این عشق توجه کنند، حقیقت را خواهند یافت و همواره در دل عشق و محبت حبیب می‌زند.