غزل شمارهٔ ۹۹۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خواجه مخمور باز ماند به مال
رند سرمست و جام مالامال
خواجه درویش شد چو مال نماند
عرض و مالش برفت و ماند وبال
گرچه مالش نماند او باقیست
گو برو از برای مال و منال
حالیا خوش به ذوق می گردد
حال ما با محول الاحوال
نقش غیری خیال اگر بندی
نزد ما باشد آن خیال محال
جام گیتی نما چو می نگرم
می نماید جمال او به کمال
ساقیم سید است و من سرمست
باده درجام همچو آب زلال
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر به وضعیتی اشاره دارد که شخصی (خواجه) پس از از دست دادن مال و ثروت، به حالتی درویشوار و بیاعتنا به دنیا تبدیل میشود. او از گذشته خود، که پر از مال و جاه بوده، رنج میبرد و حالا تنها بارهای گذشتهاش بر دوش او مانده است. اما با وجود اینکه مال و ثروت از او رفته، او هنوز وجود دارد و به زندگی ادامه میدهد. شاعر همچنین به لذتهای حال و غرق شدن در شادی و خوشی اشاره میکند و میگوید که برای او، زیبایی و لذتهای زندگی در حال حاضر مهمتر از مال و منال است. نشان میدهد که وضعیتهای دنیوی و مال میتواند زودگذر باشد و در نهایت، عشق و لذتهای معنوی دارای ارزش بیشتریاند.