قطعهٔ شمارهٔ ۳۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / قطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
بر در غیر می روی حیف است
به عدم می روی چه آری هیچ
ای که گوئی که سیم و زر دارم
چون بمیری بگو چه داری هیچ
عمر عاشق خوشست با معشوق
عمر بی او اگر گذاری هیچ
ای که گوئی که مانده ام صد سال
نفسی چند می شماری هیچ
این همه علم کرده ای حاصل
باز فرما که در چه کاری هیچ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به بررسی بیاهمیتی دنیا و مادیات میپردازد. او میگوید اگر به استقبال شراب و خوشی بروی، بیفایده است، چون در نهایت به عدم میرسی و هیچ نخواهی داشت. عشق به معشوق را زیبا و خوشایند میداند، اما زندگی بدون او را پوچ و بیمعنا میخواند. در انتها، به دانش و علم آدمی اشاره میکند و از او میپرسد که این همه دانایی در چه کار و چه راهی مفید بوده است، اگر بدون عشق و ارتباط معنوی باشد، در واقع هیچ است.