شمارهٔ ۱۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سیرکن نو رسیده ما را
وحشت آرمیده ما را
ای کبوتر دچار باز شوی
دیده ای نور دیده ما را
برد و خوش برد تا چه خواهد کرد
دل شوخی ندیده ما را
می برند از برای آب صدف
اشک در خون تپیده ما را
صبر تا کی کشد به زنجیر آه
شوق صحرا دویده ما را
عمر جاوید کی دهد تاوان
دل هجران کشیده ما را
تا چه حاصل شود نمی دانم
همت دل گزیده ما را
بشنوید از لبش چه می گوید
سخن ناشنیده ما را
در وطن دوستان که دیده اسیر
شوق هجران کشیده ما را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر اشاره دارد. او از حسرت و وحشت ناشی از جدایی صحبت میکند و به نوعی درگیری با خود و اطرافش را به تصویر میکشد. شاعر از کبوتر و طبیعت به عنوان نمادهای آزادی و امید یاد میکند و به اشک و حسرتی که در دل دارد، میپردازد. همچنین، او از سالهای زندگی و تحمل درد جدایی سخن میگوید و به دنبال پاسخی برای سوالاتش درباره صبر و امید است. در نهایت، تأکید بر ناامیدی و گم شدن در هجران دوستانش، احساسی از دلشکستگی و longing (آرزو و تمنا) را منتقل میکند.