شمارهٔ ۱۰۱ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با شکوه همزبان نشود گفتگوی ما
پیچیده همچو گریه نفس در گلوی ما
ما آبروی خویش به عالم نمی دهیم
بیهوده گریه ریخت به خاک آبروی ما
ای دل غمین مباش که در وادی طلب
آوارگی دو اسبه کند جستجوی ما
ما را دلیل بادیه سرگشتگی بس است
منت ز خضر هم نکشد آروزی ما
آسوده ایم با غم شوخی که تا به حشر
آسودگی سراغ نیابد زکوی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و اندوه شاعر میپردازد. شاعر میگوید که گفتگو و همزبانی ما شکوهمند نیست و مانند گریهای در گلو پیچیده است. او به آبرو و حیثیت خود اشاره میکند و میگوید که آنها را به عالم نشان نمیدهد و بیهوده گریه کردن موجب لکهدار شدن آبرو است. همچنین، به دل غمگینش توصیه میکند که در جستجوی حقیقت و طلب، ناامید نباشد و به آوارگی خود ادامه دهد. شاعر اشاره دارد که دلیل سرگشتگیاش کافی است و نیازی به کمک دیگران ندارد. در نهایت، او به آرامش در میان غمها اشاره میکند و میگوید که هرگز آرامش حقیقی را در دنیای مادی نخواهد یافت.