نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

جذبه شوق تو خضر ره آگاهی ما

می گدازد نفس برق ز همراهی ما

خضر در قافله گمشدگان بسیار است

دست آگاهی ما دامن گمراهی ما

ساغر زهر به کام (و) لب خندان داریم

خصم در آتش رشک است ز کین خواهی ما

تهمت بینش و محرومی دیدار بلاست

خنده گل می کند از گلشن آگاهی ما

خجل از روح نظیری و ظهوری است اسیر

چه نماید بر آتش نفسان داهی ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی بیانگر شوق و اشتیاق نسبت به آگاهی و حقیقت است. شاعر از خضر، نماد راهنمایی و هوشیاری، نام می‌برد و اشاره می‌کند که در بین افراد گم شده، آگاهی و آگاهی‌بخشی وجود دارد. او همچنین به تمایز بین خوشی و غم، و همچنین حسادت دلسوزان از شوق و شایستگی می‌پردازد. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که گرفتار شدن در دنیا و وسوسه‌های نفسانی، انسان را از دست‌یابی به حقیقت بازمی‌دارد.