شمارهٔ ۱۰۵ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
گردون ز بسکه برد غمت در دیارها
از روز من گرفت سبق روزگارها
عمر ابد به خاک درت جان سپرد و گفت
مشت غبار رهگذر انتظارها
کردم زیاد روی تو روشن چراغ فال
از پرتو دلم شررستان غبارها؟
جوش بهار بگسلد از هم که از رخت
گل می زنیم بر سر لیل و نهارها
بر تربتم فشانی اگر آب زندگی
خیزد به جای گرد زخاکم شرارها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ غم و اندوه شاعر به خاطر فراق و دوری از معشوق است. شاعر احساس میکند که غم او به همه جا انتشار یافته و روزهای او تحت تأثیر این غم قرار گرفته است. او به گذر عمر به ناامیدی اشاره میکند و خاطرنشان میکند که با وجود تلاشش برای روشن کردن چراغ امید، هیچ نتیجهای مشاهده نمیکند. شاعر میخواهد بر سر قبرش آب زندگی بریزد تا شاید از خاکستر غمها بیرون بیاید و به زندگی دوباره دست یابد. بهطور کلی، شعر بیانگر دلتنگی و آرزوی وصال است.