شمارهٔ ۱۱۶ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
بس که میترسم از جداییها
میگریزم از آشناییها
نالهخیز است متصل چون نی
بند بند من از جداییها
دل منت گزیده میداند
که چه درد است با دواییها
تربتم را بهار آبله کرد
گل باغ برهنهپاییها
عالم آیینهخانه راز است
هست در پرده خودنماییها
سرم از تیغ هم جدا نشود
بس که میترسم از جداییها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از ترس و درد جداییها سخن میگوید و بهویژه از آشناهایی که ممکن است منجر به جدایی شوند، میگریزد. او احساساتش را با نالهای شبیه نی توصیف میکند و به درد جدایی اشاره دارد. دل نیز خبر از این درد دارد و میفهمد که جدایی چقدر سخت است. شاعر به زیبایی و شکنندگی زندگی اشاره میکند و تأکید میکند که ترس از جدایی به حدی است که حتی نمیتواند از تیغ هم جدا شود. این شعر حس عمیق ناامیدی و ترس از فقدان را بیان میکند.