نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سرو شوخ من بیا تنها بیا غافل بیا

مستم و بسیار مشتاقم به جان و دل بیا

پایمالت گر شود گل داغ می سوزم ز رشک

چون به بزم دیده می آیی ز راه دل بیا

خاطرم نازکتر است از شیشه می دانی تو هم

تا توانی آمدن ای شوخ سنگین دل بیا

برگ و بار کشت ما را نیست هنگام گداز

برق بیحاصل برو یا در سر حاصل بیا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوتی است به حضور معشوق، که شاعر با شوق و اشتیاق از او می‌خواهد که به او ملحق شود و به بزم و شادی او بیفتد. او به عواطف خود اشاره می‌کند و از حسادتش نسبت به گلی که ممکن است پایمال شود صحبت می‌کند. شاعر همچنین می‌گوید که خاطرش بسیار نرم و حساس است و از معشوق می‌خواهد که تا جایی که می‌تواند به او نزدیک شود. در نهایت، به بی‌ثمری زندگی و بی‌حاصلی روزگار اشاره می‌کند و از معشوق می‌خواهد که هرچه زودتر بیاید.