نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲۷ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بهار سوختن گردیده شمع بزم ما امشب

توان چیدن گل از بال و پر پروانه ها امشب

چنان کیفیت جام تبسم برده از هوشم

که در چشمم نمی آید نگاه آشنا امشب

نمی دانم سر از بالین تن از بستر چه حال است این

که روز حشر شد در دیده من توتیا امشب

ز یاد روی او دارد دلم هر گوشه ای دامی

چراغان می کند از آه در ویرانه ها امشب

چنان لبریز حسرت گشته چشم از تاب رخسارش

که مژگانم نمی گردد به مژگان آشنا امشب

اسیر از خجلت فرصت نمی دانم چه خواهم کرد

نگاهش گرم دلجویی و من مست حیا امشب

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از حال و هوای دل‌تنگی و عشق صحبت می‌کند. او به نزدیکی بهار و شور و شوق آن اشاره می‌کند، اما در عین حال از احساسات عمیق و ناامیدی‌اش در نبود معشوقش می‌گوید. او چشم‌ها و دلش را پر از حسرت می‌بیند و از نگاه معشوقش به شدت تحت تأثیر قرار گرفته است. شاعر در این وضعیت خجالت و حیا نمی‌داند چه کند و حالش را به نوعی پریشانی توصیف می‌کند، به طوری که در شب‌نشینی‌ها نمی‌تواند از یاد معشوق رهایی یابد.