نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق نیرنگ تغافل با دل بیتاب ریخت

همچو گرد سرمه از چشم غزالم خواب ریخت

از شکست خاطر ما عشق نقصانی نکرد

گرد این ویرانه گل در دامن سیلاب ریخت

دید تا دیوانه خود را ز موج آشفته موی

هر چه پیدا کرد دریا بر سرگرداب ریخت

در نظر آورد هرگامی پریزاد دگر

از غبار راه او رنگ شب مهتاب ریخت

کمترین بازیچه عشق جهان آشوب اوست

آتش و بادی که از نیرنگ خاک و آب ریخت

لاله اشکم غزالان را ز هم چشمی گداخت

قطره خون گرمی کز خنجر قصاب ریخت؟

آتش فولاد برق خنجر هستی نبود

طرح محشر جوهر تیغش ز پیچ و تاب ریخت

قبله ما سجده تنها نه از ما می کشد

بس چنین پایید موی ابروی محراب ریخت

در گداز انتظارش باغ می‌جوشد اسیر

گریه شاداب ما بر آتش گل آب ریخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و احساسات مرتبط با آن می‌پردازد. شاعر عشق را به عنوان نیرنگ و غفلت توصیف می‌کند و از تأثیر آن بر دل و جانش سخن می‌گوید. او به تصویر کشیدن شکست‌ها و غم‌های عاشقانه می‌پردازد و اشاره می‌کند که عشق، حتی با درد و رنج ما، نقصی به وجود نمی‌آورد و زیبایی‌های خاصی را در دل ویرانی‌ها پدید می‌آورد. همچنین، شاعر از آشفتگی‌های عشق، تلاطم احساسات و به‌ویژه چشم‌انداز انتظار عاشقانه سخن می‌گوید و می‌افزاید که عشق با خود شور و التهاب به‌همراه دارد. در نهایت، تصویرهای طبیعی چون گل و آب و آتش در این متن، عمق و وسعت احساسات عاشقانه را بیشتری نشان می‌دهد.