نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز گر مخوییت آتش ز لاله زار گریخت

ز زهر چشم تو صیاد از شکار گریخت

مگر به گردش چشم تو سال عاشق گشت

که عید ناشده امسال او به پار گریخت

رمیده شهر به صحرا ز دل تپیدن من

به این امید که پرسد کسی چکار گریخت؟

تپیدن دلی از بیقراریم گل کرد

که رنگ وعده ز سیمای انتظار گریخت

هنر گداخته بودش زخلعت رنگین

گهر زشرم به دامان کوهسار گریخت

وطن شناس شوم شاید از دیار غریب

شمیم گل زخجالت به خارزار گریخت

مگو شرار چرا شد به سنگ خاره نهان

ز شوخی نفس سرد روزگار گریخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دلتنگی و فرار احساسات و زیبایی‌ها سخن می‌گوید. او می‌گوید که آتش عشق و زیبایی‌های زندگی مانند لاله‌ها از او دور می‌شوند و چشم‌های معشوقش باعث فرار صیاد از شکار می‌شوند. عاشق به گردش چشم معشوق معتقد است که عاشقانه‌های او را به سالی جدید می‌کشاند. دلش از بی‌قراری گل کرده و رنگ وعده‌های عشق را در انتظار می‌بیند. احساساتی مانند شرم و غم وطن نیز در شعر حضور دارد و شاعر به فراق و بیگانگی خود در دیاری که در آن زندگی می‌کند، اشاره می‌کند. در نهایت، به نوعی از جدایی و خاموشی در دنیای امروز اشاره شده است.