نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از جلوه تو چشم دل و جان لبالب است

هر برگ غنچه‌ام ز گلستان لبالب است

در شیشه خانه دل ما کز هوا پر است

پیمانه از درستی پیمان لبالب است

شد حشر و یک سخن به لبش آشنا نشد

عالم کباب گشت و نمکدان لبالب است

کار تو رفته رفته ز خورشید هم گذشت

صبح و شبم ز شوخی مژگان لبالب است

دردسر خمار ندانسته‌ام اسیر

جام دلم ز باده عرفان لبالب است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید. او به عظمت احساسات خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چشمان دلش پر از زیبایی معشوق است و هر برگ وجودش از شگفتی‌های عشق لبالب شده است. همچنین از دل پر از هوای عشق و ارتباط پایدار با معشوق می‌گوید. شاعر اشاره می‌کند که حتی در روزگاری که همه چیز دچار تغییر است، او همچنان در دل خود شوری عمیق حس می‌کند. عشق او به اندازه‌ای عمیق است که حتی دردسرهای آن را نیز به جان می‌خرد و احساس می‌کند که دلش پر از آگاهی و عرفان است.