شمارهٔ ۱۸ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
چه گویم با کسی راز دل دیوانه خود را
که خوابم میبرد گر سرکنم افسانه خود را
سرانجام خیال توتیای غیرتی دارم
به چشم خود کشم خاکستر پروانه خود را
غبار خاطرم خوش گریهآلود است میخواهم
به سیل اضطراب دل دهم ویرانه خود را
ندارم سجدهای کز عهده خجلت برون آیم
سرکوی وفا یعنی عبادتخانه خود را
کجا صد روزگار از عهده موجی برون آید
جلوریزی دهم گر گریه مستانه خود را
نمیدانم کجا پیدا کنم چندان دل دعوی
بیارایم اگر از بهر او کاشانه خود را
اسیر امشب نمیدانم چه گفتم یا چهها کردم
دل دیوانه خود را، دل دیوانه خود را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیدهای است که شاعر نسبت به عشق و دیوانگی خود دارد. او نمیداند چگونه رازهای دلش را با کسی در میان بگذارد و احساس میکند که خوابش میبرد. خیال او به شدت تحت تأثیر محبوبش است و او به احساساتش جوش و خروش میدهد. شاعر از نبود سجدهای برای سپاس و محبت سخن میگوید و اینکه وفا به محبوب برای او عبادت است. او در حالت آشفتگی و دیوانگی از روزگار سخن میگوید و نمیداند چه کرده است. در کل، این شعر نمایانگر درگیریهای روحی و عاطفی شاعر در ارتباط با عشقش است.