نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

داشتی مخصوص من تا لطف عام خویش را

کردی آزاد از غم عالم غلام خویش را

در محبت داده ام آیینه دل را جلا

پخته ام در آتشی سودای خام خویش را

عشق نگذارد که بنشیند غباری بر دلم

کی کند ساقی به خاک آلوده جام خویش را

خاطر صیاد چون شد جمع از صید اسیر

کرد رشک گلستان فیض دام خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان عشق و محبت خود می‌پردازد. او از لطف و رحمت معشوقه‌اش سخن می‌گوید که او را از غم و اندوه آزاد کرده است. شاعر دلش را با محبت جلا داده و در آتش عشق پرداخته، همچنین نشان می‌دهد که عشق اجازه نمی‌دهد بر دلش غباری بیفتد. او به زیبایی و لطافت عشق اشاره می‌کند و حسرت و شگفتی خود را از عشق و محبت ابراز می‌کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و فیضی که از عشق به دست آورده، اشاره می‌کند.