نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بسکه سودای تماشای تو پنهان در سر است

هر سر موی مرا پرواز مژگان در سر است

از دل آرام سیماب جنون پرداز من

چشمه آیینه را آشوب توفان در سر است

جذبه بی اختیارم تا کجا خواهد کشید

پای در زنجیر و سودای بیابان در سر است

در به روی شام من صبح از شفق وا می کند

مشت خاکم را هوای ابر نیسان در سر است

رنگ گل بال شکفتن می زند از خار من

بخت آلوده را شوق گلستان در سر است

استخوانم را هما تعویذ عزت می کند

نشئه محرومیم از خام یاران در سر است

سایه خاری به خاکم نشکند طرف کلاه

داغ بی اقبالیم زین کج کلاهان در سر است

شعله رنگ سوختن می بارد از خاشاک من

بر زمین افتاده او را نگهبان در سر است

می توانم ساخت از لخت جگر عمری کباب

چون اسیرم تا می گلرنگ احسان در سر است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عمیق و کشش‌های درونی شاعر اشاره دارد. شاعر در تلاش است تا عشق و اشتیاق خود به معشوق را بیان کند. او به تضادهایی که در روح و جانش وجود دارد، اشاره می‌کند؛ از جمله آزادی و اسیری، زیبایی و زشتی، امید و ناامیدی. هر بیت نشان‌دهنده‌ی افکار و احساسات مختلفی است که در دل شاعر می‌گذرد و نشان‌دهنده‌ی شور و شوق و همچنین درد و رنجی است که از عدم دستیابی به معشوق ناشی می‌شود. در نهایت، شاعر به جدایی و غم ناشی از آن اشاره دارد و حکایت از ناتوانی در رهایی از زنجیرهای عشق دارد.