نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۰ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بهار شوخی او جشن تازه فلک است

شراب خوش مزه است و کباب (خوش نمک) است

ز یمن همت احباب مطلبی داریم

که گر به هیچ نسنجد (دو) صد هزار یک است

به حال ما نزند خنده گر کسی داند

که در قلمرو دیوانه صبرکمترک است

حریف منت احباب نیستم ساقی

شکست توبه من با تو آشنا ترک است

توان زصافی دل دید حال دشمن و دوست

همین که پاک شد از کینه خاطرت محک است

ز زهر خند دلم می شود نهان در پیش؟

اگر تصورحالم کند فلک فلک است

نمی شود اثر ناله کار خود نکند

گداز آتش دل می خورد مگر خنک است

کباب از آتش دل ساختیم اسیر بیا

شراب شوق مهیا شده است دل نمک است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر بهار را جشن و شوخی تازه‌ای از طبیعت می‌داند که همراه با شراب خوش‌طعم و کباب خوشمزه است. شاعر از دوستی و همت دوستانش سخن می‌گوید و این که ارزش دوستی‌های واقعی از هر چیزی بیشتر است. او تاکید می‌کند که در دلش صبر کمتری دارد و به صمیمیت دوستی اشاره می‌کند. همچنین، او با یادآوری سختی‌ها تأکید می‌کند که آشفتگی‌های دلش باید با پاکی و صداقت کنار گذاشته شود. در پایان، از آتش دلش و شوقی که دارد صحبت می‌کند و دعوت می‌کند که با هم به جشن و شوق زندگی بپردازند.