شمارهٔ ۲۰۲ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به گلشنی دلم از دست باغبان تنگ است
که جای نکهت گل هم به گلستان تنگ است
سخن به لعل که شد آشنا نمی دانم
که دستگاه سخن بر سخنوران تنگ است
نگشته است کسی از فغان من دلتنگ
ز میزبانی صبرم دل فغان تنگ است
دل شکفته چه جویم که غربتم وطن است
چگونه بال گشایم که آسمان تنگ است
ز دست تیغ تو بس کار بر جهان شد تنگ
لباس زخم بر اندام کشتگان تنگ است
ز بسکه پر شده از کینه ام دل عالم
ز التفات بتان خلق عاشقان تنگ است
چنین که پر شده از آه من زمانه اسیر
خیال عکس در آیینه گمان تنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از تنگی و محدودیتهایی که در زندگی و احساساتش تجربه میکند، سخن میگوید. او از باغبان و گلشنی که دلش برایش تنگ است یاد میکند و به سختیهایی که در بیان عشق و احساساتش وجود دارد، اشاره میکند. شاعر احساس میکند که هیچکس از غم و نالهاش آگاه نیست و تحملش دیگر تمام شده است. او به ناکامی در جستجوی آرامش و آزادی میپردازد و میگوید که دلش به شدت از کینه و درد پر شده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زمانه نیز تحت تأثیر غم او اسیر و در بند است. در کل، شعر نمایانگر غم و محدودیتهای عاطفی و اجتماعی شاعر است.