شمارهٔ ۲۰۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دل بیغم گل بی آب و رنگ است
بهار گلشن آیینه زنگ است
سر بد مستیی دارم به گردون
میام در ساغر داغ پلنگ است
هلاک شوخ پرکاری که صلحش
گره در گوشه ابروی جنگ است
بهارستان ما در دست ساقی است
گل دیوانگی را باده رنگ است
نمیدانم صفآرا جلوهگر کیست
میان کعبه و بتخانه جنگ است
سرشکم میکند طوفان الفت
به گلزاری که یکرنگی دو رنگ است
غبارم در سرکویی زمینگیر
شتابم مصلحتبین درنگ است
اسیر از اضطراب دل چه گویم
فضای گفتگو بسیار تنگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالات و احساسات شاعر در مورد دل و دلتنگی میپردازد. شاعر از بیغمی و بیرنگی دل سخن میگوید و به تضاد بین بهار و زنگار اشاره دارد. او با اشاره به شراب و داغی که در آن وجود دارد، به نشئگی و شوقی میپردازد که در وجودش احساس میکند. همچنین به جنگ و صلح، و تعارضات اجتماعی و احساسی اشاره کرده و از مشکلات و اضطرابهای زندگی سخن میگوید. در نهایت، او به تنگی فضا برای ابراز احساسات و گفتگو اشاره دارد.