نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱ اسیر شهرستانی

اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

کرده ام از خون دل خالی ایاغ خویش را

می رسانم از می حسرت دماغ خویش را

ایمن از ما نیستی با غیر خلوت می کنی

از تو پنهان می کند آیینه داغ خویش را

سرنوشتی دارم از آوارگی آواره تر

خضر راه من نمی داند سراغ خویش را

تا شود پروانه ام کامل عیار سوختن

کرده ام در روز و شب روشن چراغ خویش را

از گل ساغر چمن پیرای مستانم اسیر

می‌کشم از لای خم دیوار باغ خویش را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس عمیق ناامیدی و درد سخن می‌گوید. با اشاره به خون دل و حسرت، نشان می‌دهد که در پی یافتن آرامش و هویت خود است. او از تنهایی و عدم امنیت سخن می‌گوید و در عین حال به جست‌وجوی خود و معنای زندگی‌اش ادامه می‌دهد. این شعر به نوعی نمایشگر تضاد میان روشنایی و تاریکی، آوارگی و جستجوی سرنوشت است. شاعر آرزوی کامل شدن و رهایی از رنج‌ها را دارد و در این مسیر به زیبایی‌ها و شادی‌های کوچک اشاره می‌کند.