شمارهٔ ۲۱۰ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جلوه باغ نظر و چهره گلستان دل است
طره بی سر و سامان سرو سامان دل است
اینقدر حیله ندانم ز که آموخته است
می خورد خون دل اما قسمش جان دل است
دیده در پرده کند شمع تماشا روشن
شب قدری که تماشای تو مهمان دل است
جلوه هر نفسم شعله آتشبار است
سینه پروانه شود جوش چراغان دل است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این ابیات، شاعر به توصیف زیباییهای طبیعت و عشق میپردازد. باغ و گلستان نمادهای زیبایی و جذابیت هستند و دل شاعر را تحت تأثیر قرار دادهاند. او به سر و سامان نداشتن عشق اشاره میکند و میگوید که درد و غم دل را تحمل میکند. همچنین، چشمانش مانند شمعی است که در شب روشن میشود و زیبایی معشوق را میبیند. عشق باعث شعلهور شدن دل میشود و شاعر احساساتی چون گرما و روشنی را در دل خود تجربه میکند.