شمارهٔ ۲۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آنکه گرداند ز ما دانسته راه خویش را
کاش می آموخت برگشتن نگاه خویش را
انتقام فتنه از بیباکی من می کشد
خوی حسن از عشق می داند گناه خویش را
سرزمین جلوه صیاد ما دام بلاست
در طلسم افکنده چشمش صیدگاه خویش را
روز محشر قاتل ما را نشان دیگر است
می کند مست خموشی دادخواه خویش را
شام تنهایی اسیر از آتش سودای اوست
کرده صبح مشرق دل دود آه خویش را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساساتی عمیق و پیچیده درباره عشق، درد، و انزوا میپردازد. شاعر در آرزوی آموختن برگشتن به خود و شناخت خویش است و از انتقام فتنهای که از بیباگیاش برمیخیزد، شکایت دارد. او به زیباییها و دامهای عشق اشاره میکند که فرد را در تله گرفتار کرده است. در روز محشر، قاتل و مظلوم نقشهای متفاوتی پیدا میکنند و در نهایت، تنهایی شاعر از آتش عشق ناشی میشود که صبحش را با دود و آه پر کرده است.