شمارهٔ ۲۳۳ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز فیض گریه چمن یک بساط چیده ماست
بهار نشئه می حاصل رسیده ماست
چراغ حسن بود روشن از فروغ حجاب
گلی که خنده ندانسته نور دیده ماست
گلی زگلشن عیش گذشته می چینم
بهار رفته نشان دل رمیده ماست
به رنگ و بوی گل از یاد خویشتن رفتم
وداع اول شوق سفر ندیده ماست
ز پرتو گل روی تو صبح و شام یکی است
نقاب جلوه حسنت حجاب دیده ماست
شراب حسرت سرشار ساغری دارد
دل گداخته پیمانه کشیده ماست
اسیر سر زگریبان آسمان نکشد
جنون که درد شراب به سر دویده ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و آرامش بهاری و تأثیر آن بر دل و جان شاعر است. او از شادی و طراوت چمن و گلها سخن میگوید و احساس حاصل از این مظاهر طبیعی را توصیف میکند. شاعر به یاد گذشتهها و دلتنگیهایش میپردازد و اشتیاقی را احساس میکند که هرچند با حجابها و موانع مواجه است، اما همچنان دلش به نور و زیبایی وابسته است. در پایان، او به جنون و درد عاشقانهای اشاره میکند که ناشی از شوق و حسرت به معشوق است.