شمارهٔ ۲۳۴ اسیر شهرستانی
اسیر شهرستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردی که رنگ چاره نداند دوای ماست
شمعیم و زود کشتن ما خونبهای ماست
در عاشقی به اوج توکل رسیده ایم
از فیض فقر بال هما بوریای ماست
درکشتی حباب کشیدیم رخت خویش
خاطر شکسته ایم و خطر ناخدای ماست
در بزم بیخودان تو قانون دیگر است
لب بسته ایم و ساز خموشی نوای ماست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار به بیان درد و عشق پرداختهاند. شاعر به این نکته اشاره میکند که درد، درمانی ندارد و همین درد، نشان از عشق و محبت است. او خود را همچون شمعی میداند که به زودی خاموش میشود و این خاموشی، نشان از فداکاریاش در عشق است. از طرفی، شاعر به توکل و وابستگی به خداوند در عشق اشاره میکند و از فقر و شکستهایش به عنوان نقطه قوت یاد میکند. همچنین، در حضور دلباختگان، قوانین عشق متفاوت است و سکوت او، خود به نوعی بیان احساساتش میشود. در کل، این اشعار توصیفگر عمق عشق و درد و احساسات مرتبط با آن هستند.